اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و بیست و سوم :
خنده از لبان پارسا پر کشید و به چهره ی متعجب باران خیره شد. صدای آشنا ادامه داد:
- « همین الان دارم از پیش مهندس میام. برو دنبالش بیارش خونه. نیمه های شب یه ماشین میاد دنبالتون باید شبونه برگردید تهران. تو خونهی اون مرد ماهیگیر دیگه امن نیست. بومیهای جزیره کنجکاو شدهن »
نگاهش با بهتی عمیق به چشمان وق زده ی باران ثابت ماند. باران آخرین لقمه اش را به سختی فرو داد و باز گوش تیز کرد:

لطفا صبر کنید...

شادان
0من که میدونم همون همایونه ..